48
Album: Man On The Line (1984)
Artist: Chris De Burgh | Gener: Rock | Length: 03:58
Download (3.64 MB)
ساعتها پشت سر هم میگذرند، صبح نیامده جای خود را به ظهر میدهد. اما خبری از خواب بعد از ظهر نیست، خورشید زودتر از چیزی که انتظار داشتم پشت افق پایین رفته. ساعتهای بطالت جلوی تلوزیون و بالا پایین کردن کانالهای مزخرفش انگار گم شدهاند. برگهای تقویم پشت سر هم ورق میخورند، چه عجلهای هم دارند. در تعجبم که دوشنبهی این هفته را گم کردهام یا اصلا یکراست از یکشنبه پرت شدهام به سهشنبه.
تمام روز روی صندلیام نشستهام، سرم را بردهام لای کتابهای نوی تابهحال باز نشده و جزوههای کپی شدهی آخر ترم. باز این سوال اساسی مطرح میشود که چرا همیشه فقط کسانی جزوهی کامل استاد را دارند که خطشان چیزی بین سانسکریت و عبری است. فکر میکنم به اینکه احتمالا یک جایی بیرون این پنجره، آن پایینها توی خیابان، یک جماعتی از انسانها که مردم خطابشان میکنند، سرخوشانه این طرف آن طرف میروند، دست کسانی که دوستاشان دارند را میگیرند، روی سنگفرش پیادهروها قدم میزنند، به ویترین مغازهها نگاه میکنند و زندگی برایشان خلاصه نشده در اینکه بتوانند خط میخی همکلاسی اسکلشان را دیکریپ کنند، بلکه چند واحد بیشتر یا کمتر پاس کنند.
یک احمقی هم گفته بود، زندگی مجونیست از شادیهای زودگذر و سیل غم و اندوه و این صحبتها که دقیق یادم نیست بقیهاش چه بود، ولی سوای آن گزاره بیمحتوای کذب و فریبندهی ابتدای جمله، بقیهاش که گفتم دقیق یادم نیست دارد بدجوری پدر در میآورد.
خیلی وقت از آخرین باری که با خیال راحت یک شب برفی زمستانی را بیرون کنار دوستان به خوش گذرانی و مزخرف گویی گذراندم میگذرد. در واقع اگر همین چندتا عکس تیره و تاریک موبایلی هم نبود، ممکن نبود بتوانم چنین شبهای خوشی را به یاد بیاورم. شبهایی که میشد سرخوشانه خیابانهای تهران را بالا پایین رفت، هر چیزی حتی کاملا معمولی و عادی را دستمایه چند دقیقهای خنده و شادی قرار داد. آن وقتها شبهای طولانی زمستان بهانهای برای چند ساعت شادی سرخوشانهی اضافه بود اما حالا...
حالا دیگر نه از آن خیال راحت چیزی مانده، نه این زمستان تلخ ناامیدی، شب برفیای با خود به همراه آورده و نه آن جمع دوستانه دیگر هرگز دور هم جمع خواهند شد و این تلخترین قسمت این ماجراست.
این شبهای سرد و طولانی تنهایی به نظر پایانی ندارند.
2010-01-16 | فصل سرد خاطرات | 0 نظر
هیچ وقت کارها آن طوری که باید پیش نمیرود، برنامه میریزم فلان وقت فلان کار را میکنم، اما به وقتش که میرسد انگار همهی عالم دست به دست میدهند، این برنامه را به هم بریزند. آن یکی یادش میافتد باید از شهرستان راه بیفتد بیاید یکی دو روزی تلپ شود. این یکی یادش میافتد بعد از یک سال به دوست قدیمیاش تلفن بزند و بیمقدمه بگوید "میای بریم بیرون؟" و بعد میروم و دهنم سرویس میشود بس که مزخرف میشنوم و آسمان و ریسمان بهم میبافد و تمام کارهای ابلهانهای را که در این یک سال کرده برایم تعریف میکند.
برمیگردم خانه کامپیوتر را روشن میکنم که مثلا چند خط از این پروژهی مزخرف این یکی درس ابلهانه را انجام بدهم، میبینم تمام منابع بدون استثنا به انتشاراتی به اسم اشپرینگر ختم میشود، که انگشت میانیاش را به طرز زنندهای برایم نگه میدارد که تو از فلان کشور خراب شدهای و شما که عرضه مدیریت تنبان خودتان را ندارید گه زیادی میخورید میخواهید دنیا را مدیریت کنید و این کتاب را هم بروید از همان دادگاهی که خسارت جنگ جهانی دومتان را خواهد داد بگیرید.
جزوه را باز میکنم لااقل یکی دو صفحهای برای امتحان بخوانم، که برق میرود. من هم که منتظر بهانه، کتاب دفتر را میبندم، مینشینم به تمام کردن آخرین ته ماندههای شارژ باتری کامپیوتر و وبگردی. نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه بعد هم که برق دوباره میآید، دیگر اصلا یادم نمیآید داشتم چه کار میکردم. دوباره برنامه میریزم که فردا فلان کار را میکنم، تا فلان صفحه میخوانم، این قدر از پروژه را انجام میدهم، هر چند ته دلم میدانم فردا هم باز همین بساط است.
سر جلسه امتحان نشستهام، ته خودکار را میجوم، برگه سفید جلوی رویم است، ردیف طولانی سوالها، جواب هیچکدامشان را نمیدانم، کاش برایی خواند کتاب بیشتر وقت گذاشته بودم، استاد مدام در حال قدم زدن بین ردیف صندلیهاست، احساس میکنم هر بار که از کنار من رد میشود لحظهای میایستد و به برگهام نگاه میکند، از خجالت سر بلند نمیکنم، انگار همه جا یک دفعه خیلی گرمتر میشود، گر میگیرد ، تا نیم ساعت دیگر وقت تمام میشود و من هیچ چیزی ننوشتهام، این درس را بیفتم همه چیز خراب میشود، نمیدانم چرا ولی اینطور فکر کنم، چه چیزی خراب میشود، نمیدانم.
یک ربع مانده، سعی میکنم تقلب کنم، یادم میافتد احتمالا اگر این برگه را همینطور سفید بدهم فارغالتحصیلیام نابود میشود، چرا اینطور فکر میکنم نمیدانم، خیس عرق میشوم، برگهی کنار دستیام را میبینم، جوابهایش کاملا بیربط است، از خودم میپرسم این احمق کی تغییر رشته داده؟ استاد داد میزند که فلانی... از جا میپرم... دلم هُری میریزد... حس جا انداختن یک پله موقع پایین رفتن.
چشم باز میکنم، گرگ و میش صبح است، تنها صدایی که به گوش میرسد صدای کشیدهشدن جاروی رفتگر روی اسفالت خیابان است. یادم میافتد این امتحان را دوسال پیش داده بودم، خیالم راحت میشود. پتو را روی سرم میکشم و دوباره میخوابم.
خواستم از عاشورا بنویسم، از مظلومیت حسین و یارانش، تهران کربلا شد و مردم مظلومانه به خون خود غلتیدند. خواستم از شجاعت و دلاوریهایشان بنویسم، فیلمها را که دیدم فهمیدم از عهدهی ستایششان برنمیآیم. خواستم از لزوم نفی خشونت بنویسم، جای کبودی روی ساعد دست چپم هنوز موقع تایپ این نوشته درست جلوی چشمم بود، راستش دیدم خیلی سخت است ادامه دادن به این مزخرفگوییها. خواستم از خویشتنداری در برابر این وحشیگریهای آشکار بنویسم یادم افتاد روز عاشورا –به دلایلی- از پای کامپیوتر تکان نخوردهام، از طرفی مردمی که در صحنه بودهاند همانهایی بودند که راهپیمایی میلیونی سکوت کردهاند لابد چیزی فرق کرده بود که اینطور به خشم آمدهاند، حق قضاوت به خودم ندادم.
خواستم از خود جوشاندهشدن بخش دیگری از مردم برای راهپیمایی علیه حرمتشکنان –بخوانید به خون غلتیدگان- عاشورا بنویسم، عکسی دیدم از استقبال پرشور خوجوشانیده شدهی مردم تبریز از نخستوزیر شاه مخلوع به زمانی که سرمستانه حتی سال را دو هزار و پانصد و خوردهای میخوانند که فخر بفروشند از تمدنی که نقشی در ساختهشدنش نداشتند ، دیدم عاقلان دانند، چه نیازی به گفتن من است.
خواستم از ادب بنویسم، واماندم که به باید از زبان یک بزغاله بنویسم یا گوساله یا مگس یا غباری از این همه خس و خاشاک یا باقی اسامیای که اینروزها به آنها خوانده میشوم. خواستم از نفرت بنویسم، دیدم نفرتی ندارم از سرباز وظیفهای که روزهای جوانیاش را به زور گرفتهاند و حالا مجبورش کردهاند جلوی هموطنانش بایستد. خواستم از وقاحت بنویسم، نمیدانستم شلیک به سینهی مردم بدتر است یا رد شدن با ماشین از روی بدن زخمیشان یا پرتکردنشان از پل یا زندانی کردن و تجاوز یا دزدیدن میلیونها رای یا انکار همهی اینها در روز روشن.
این شد که چند روزی چیزی ننوشتم، نگران آیندهام، از رو در رو قرار گرفتن مردم کشورم میترسم، از دچار شدن به سرنوشت افغانستان یا پاکستان، اما تنها چیزی که باعث میشود در این شبهای سرد و تاریک زمستان ناامیدی، همچنان امیدوار بمانم شعلهی گرمی بخش سبز کوچکیاست که میبینم و میدانم هیچ نیرویی توانایی خاموش کردنش را ندارد.
اول/ اینکه ممکن است پیش بیاید که دفعه اولی که فردی را میبینید تصور خوبی از او در ذهنتان نقش نبندد اما بعدترها که بیشتر دمخورش شدید خواهید دید که با تصور اولیهتان چقدر فاصله دارد، متاسفانه استاد راهنمای گرامی من از این دسته آدمها نیست، از همان اولین برخوردش به نوعی خوشم نیامد و هرچه بیشتر هم میگذرد این حس تقویت میشود، به نفعم است که بعدتر نظرم عوض شود، چرا که فکر کنم یک سالی با هم کار داریم، ولی فعلا که نشده.
دوم/ اینکه همیشه اینطوری است که وقتهایی که کلی کار و گرفتاری سرم ریخته و باید کار خاصی را در وقت کمی انجام بدهم و خوب هم میدانم که باید دست به کار شوم و بیشتر از این تنبلی نکنم درست برعکس به نظر میرسد بیحال و حوصله میشوم، کرخت میشوم، دست و دلم به انجام هیچ کاری نمیرود و فقط مینشینم و به تندتند حرکت کردن عقربههای ساعت و تا خوردن پشت سر هم برگهای تقویم بد وبیراه میگویم.
... کشتی حرکت کرد. آن هم با معدودی مسافر و تعداد انگشتشماری خدمه. هیچ کس نمیدانست کشتی رو به کدام سو میرود. کسی هم سوال نمیکرد. انگار در خانهشان نشسته باشند، سرگرم گفتگو و بازی بودند. شاید گمان میکردند اگر چیزی بپرسند ناخدا جواب نمیدهد. از طرفی کسی هم دوست نداشت با او حرف بزند. راحله هم از فرصت استفاده میکرد با مسافرها و خدمه حرف میزد. همه از شنیدن حرفهای راحله راضی بودند.
چهار ساعت پس از حرکت، ناگهان موتور از کار افتاد. دیگر نه مسافرها اعتنا کردند، نه خدمه رفتند تا تعمیرش کنند. ناخدا هرچه فریاد زد، خدمهای که در عرشه ورق بازی میکردند، حتی برنگشتند به سمت او که نگاهش کنند. کشتی بیاینکه جلو برود، بر آب تکان میخورد. ناخدا که از خدمه مایوس شد، رفت و روی صندلی کتانیاش لم داد و کلاهش را گذاشت روی صورتش.
جشن کتاب، شماره 3، بی پایاب، محمد قاسم زاده
دردناکترین بخش ماجرا هنگامی بوده که میخواستهاند جنازه را از بیت خارج کنند و مجبور شدهاند میلههای آهنی را که در دوران حصر خانگی جلوی خانه جوش داده بودند، بکنند.
به نقل از بیبیسی فارسی
2009-12-21 | دفترچه ممنوعه | 0 نظر
حول حوش ساعت یازده میرسم دانشگاه، از همان مسیر همیشگیم بین درختها و به قول بچهها مسیر مالرو به سمت دانشکده حرکت میکنم، به مسیر سنگفرش مسقف میرسم، روی اولین ستون اعلامیهای کوچک چسبانده شده، با عکسی سیاه و سفید از پیرمردی خمیده، زیر عکس تنها یک خط نوشته و نواری سیاه بالای کاغذ از دور داد میزند خبر خوشی نخواهد بود.
جلوتر میروم ، از همینجا هم انگار میدانم پیرمرد کیست، حالا دیگر میشود نوشتهی زیر عکس را خواند: "مرجع عالیقدر شیعیان جهان آیتالله العظمی حسینعلی منتظری به ملوکت اعلی پیوست"، همین، انگار خشک میشوم، منتظرم یک نفر بیاید بگوید که این هم ترفند حقیرانهی دیگری از طرف کودتاچیان است، اما چیزی ته دلم میداند که این یکی نیست.
ساعت تقریبا نزدیک به یک است، خبر به سرعت توی دانشگاه پیچیده، محوطه به طرز غیر عادی شلوغ است. بیشتر کلاسها تعطیل است، صدای اللهاکبر و لاالهالاالله بچهها از محوطه جلوی سردر بلند میشود، جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود، صدا اوج میگیرد. شکوه ادای احترامی خود جوش به بزرگ مردی که آزاد زیست و آزاده مرد.
2009-12-20 | دفترچه ممنوعه, روزنوشت | 0 نظر
شرحی از اولین روز کاری، دوره دوم، اواخر خزان سنه یک هزار و سیصد هشتاد و هشت خورشیدی:
اول/ شرکت نسبتا بزرگی است ولی راستش اسمش را یادم نیست، از این اسمهای مزخرف سه قسمتی بود دیگر، فقط اینقدر طولانی بود که اگر برای یک ژاپنی بگویید احتمالا تصور میکند دارید برایش هایکو میسرایید. از پول درست حسابی و این صحبتها هم که فکر کنم حالا حالاها خبری نیست.
دوم/ برای اینکه تعهد کاری خودم را از همین روز اول نشان بدهم، بلافاصله بعد از لاگین کردن به سیستم یک فایل موسیقی یازده مگابایتی را به عنوان تست دانلود کردم و با توجه به اینکه در چهل و یک ثانیه این اتفاق افتاد، حتما تصدیق میفرمایید که نبردن کول دیسک در روزهای آینده را میتوان صداقتی در حد حماقت محض توصیف کرد.
سوم/ اگر هرچه زودتر جایی برای پارک ماشین پیدا نکنم و همینطور با تاکسی طی طریق کنم و مجبور باشم روزهای دیگر هم عرض اتوبان چمران را در تاریکی شب با پای پیاده طی کنم احتمالا همین روزها فک و فامیل حلوای مبسوطی نوشجان خواهند فرمود، حالا کاری نداریم که احتمالا زیر ماشین هم نروم آخر ماه تمام پولم برای کرایه تاکسی رفته.
چهارم/ پنجرههای شرکت از هر جهت ایدهآل هستند، نمای صدو هشتاد درجه از پیادهروهای گیشا و اجرای زندهی شوی لباس زمستانی دخترکان پالتو پوش با آن بوتهای براق و واکس خوردهشان که جلوی ویترینهای پر زرق و برق بوتیکهای آن طرف مدام بالا و پایین میروند، واقعا جهاد اکبر است که آدم بتواند سرش را بیندازد پایین و به یک مانیتور فسقلی نگاه کند.
پنجم/ در باب نظافت مثال زدنی آبدارخانه هم همین قدر بگویم که احتمالا انواع و اقسام باکتریها و انگلها همینطور که شیر سماور را باز کردهاید در طول مسیر آب به لیوان آزادانه مشغول زاد و ولد هستند، در نتیجه ترجیح میدهم کلن دهان خود را بسته نگه دارم و لب به چیزی نزنم، از گرسنگی و تشنگی بمیرم بهتر از مبتلا شدن به ویروسهای خوفی مثل کچلی آقایان و اِبولا و مالاریا و این جور چیزهاست.
آخرین مغازه جای قدیمی و تنگی بود. روی کاغذ پوستی سردر طلایی آن نوشته شده بود: اولیواندرز، سازنده بهترین چوبدستیهای سحرآمیز. تاسیس: سال 382 قبل از میلاد مسیح. در داخل ویترین گردو خاک گرفته مغازه یک چوب دستی بر روی کوسن کهنهای به چشم میخورد.
همین که وارد مغازه شدند از انتهای مغازه صدای زنگی به گوش رسید. جای بسیار کوچکی بود غیر از یک صندلی پایه بلند فکسنی هیچ چیز دیگری در آن نبود. هاگرید روی صندلی نشست و منتظر ماند. هری احساس عجیبی داشت درست مثل این بود که درون یک کتابخانهی مرتب و منظم قدم گذاشته باشد. هزاران سوال جدید ذهن هری را مشغول کرده بود ولی جلوی خود را گرفت و چیزی نپرسید.
چشمش به هزاران جعبه باریک . بلند افتاد که بر روی هم چیده شده بودند و تا سقف مغازه میرسیدند. پشت گردنش میخارید. شاید برای گرد و غبار و سکوت داخل مغازه بود که رمز و رازی نهفته در خود داشت.
هری پاتر و سنگ جادو، جی کی رولینگ، سعید کبریایی
2009-12-17 | بازخوانی کتاب | 2 نظر
ناطور دشت
Catcher in the Rye
نوشته جی. دی. سلینجر (Salinger, J. D)
ترجمه احمد کریمی
انتشارات ققنوس، چاپ هفتم 1388
326 صفحه
ISBN 964-311-254-3
اولین پاراگراف را میخوانم، برای چندمین بار در طی ده دقیقهی گذشته، بدون آنکه حتی یک کلمهاش را هم فهمیده باشم. به آخرین باری که دیده بودمش فکر میکنم. به یک سال گذشته که در تمام این مدت تظاهر کردهام که هرگز مهم نبوده. و این توجیه احمقانه که هر کس آزاد است راهش را خودش انتخاب کند.
مسخره است که هنوز هم هر از گاهی به بهانهای ساده و یا حتی بی هیچ دلیلی فکرم را مشغول میکند و بعد این حس پوسیدهی چنبره زده توی دلم دوباره سر بلند میکند به نیش زدن و بهم میریزم، که البته این آخری –بهم ریختن من- عادت همیشگیاش بوده و تنها چیزی است که با بود و نبودش تغییری در آن ایجاد نشده.
2009-12-14 | دفترچه ممنوعه | 0 نظر
دلیل آن دعواها، خشونتها، تاریکاندیشیها همین است. نیروهای تاریکی درحال احتضارند و در این لحظه است که به آخرین مفرشان چنگ میزنند. قویتر به نظر میرسند، مثل حیوانات پیش از مرگ؛ اما بعد از این، دیگر نمیتوانند از جا بلند شوند، از پا میافتند.
ساحره پورتوبلو، پائولو کوئلیو، ترجمه آرش حجازی
2009-12-11 | بازخوانی کتاب | 0 نظر
این که شاهکاری مثل داستانهای نامنتظره اینهمه مدت روی میز خاک بخورد و آن نوار صورتی رنگ بیرون زده از لای صفحاتش و آن گرد و خاک نشسته روی جلدش نشان بدهد که خواننده ابله در خواندش کوچکترین پیشرفتی نداشته، بدون شک یک بیشرمی آشکار تلقی میشود حتی با وجود آوردن بهانههایی مثل نادانی استادهای پیر و خرفت که چپ و راست پروژه و امتحان بار آدم میکنند.
کتاب را نباید اینطوری خواند منقطع و با حواس پرتی، نه وقتی آخر یک روز شلوغ و درهم و برهم میخواهی به زور یک ساعت خالی برایش پیدا کنی، باید مزهمزهاش کنی، درش غرق شوی، وقتی سر بلند کنی که عقربههای ساعت بارها و بارها چرخیدهاند و از کار و زندگی افتادهای و آخر سر هم به نویسندهاش لعن و نفرین بفرستی. بیتردید اینطور خواندنی در شان داستانهای نامنتظره است.
2009-12-10 | درباره کتاب | 0 نظر