39

اول/ اینکه ممکن است پیش بیاید که دفعه اولی که فردی را می‌بینید تصور خوبی از او در ذهن‌تان نقش نبندد اما بعدترها که بیشتر دم‌خورش شدید خواهید دید که با تصور اولیه‌تان چقدر فاصله دارد، متاسفانه استاد راهنمای گرامی من از این دسته آدم‌ها نیست، از همان اولین برخوردش به نوعی خوشم نیامد و هرچه بیشتر هم می‌گذرد این حس تقویت می‌شود، به نفعم است که بعدتر نظرم عوض شود، چرا که فکر کنم یک سالی با هم کار داریم، ولی فعلا که نشده.

دوم/ اینکه همیشه اینطوری است که وقت‌هایی که کلی کار و گرفتاری سرم ریخته و باید کار خاصی را در وقت کمی انجام بدهم و خوب هم می‌دانم که باید دست به کار شوم و بیشتر از این تنبلی نکنم درست برعکس به نظر می‌رسد بی‌حال و حوصله می‌شوم، کرخت می‌شوم، دست و دلم به انجام هیچ کاری نمی‌رود و فقط می‌نشینم و به تندتند حرکت کردن عقربه‌های ساعت و تا خوردن پشت سر هم برگ‌های تقویم بد وبیراه می‌گویم.

38

... کشتی حرکت کرد. آن هم با معدودی مسافر و تعداد انگشت‌شماری خدمه. هیچ کس نمی‌دانست کشتی رو به کدام سو می‌رود. کسی هم سوال نمی‌کرد. انگار در خانه‌شان نشسته باشند، سرگرم گفتگو و بازی بودند. شاید گمان می‌کردند اگر چیزی بپرسند ناخدا جواب نمی‌دهد. از طرفی کسی هم دوست نداشت با او حرف بزند. راحله هم از فرصت استفاده می‌کرد با مسافرها و خدمه حرف می‌زد. همه از شنیدن حرف‌های راحله راضی بودند.

چهار ساعت پس از حرکت، ناگهان موتور از کار افتاد. دیگر نه مسافرها اعتنا کردند، نه خدمه رفتند تا تعمیرش کنند. ناخدا هرچه فریاد زد، خدمه‌ای که در عرشه ورق بازی می‌کردند، حتی برنگشتند به سمت او که نگاهش کنند. کشتی بی‌اینکه جلو برود، بر آب تکان می‌خورد. ناخدا که از خدمه مایوس شد، رفت و روی صندلی کتانی‌اش لم داد و کلاهش را گذاشت روی صورتش.

جشن کتاب، شماره 3، بی‍پایاب، محمد قاسم زاده

37

دردناک‌ترین بخش ماجرا هنگامی بوده که می‌خواسته‌اند جنازه را از بیت خارج کنند و مجبور شده‌اند میله‌های آهنی را که در دوران حصر خانگی جلوی خانه جوش داده بودند، بکنند.

به نقل از بی‌بی‌سی فارسی

36

حول حوش ساعت یازده می‌رسم دانشگاه، از همان مسیر همیشگی‌م بین درخت‌ها و به قول بچه‌ها مسیر مال‌رو به سمت دانشکده حرکت میکنم، به مسیر سنگ‌فرش مسقف می‌رسم، روی اولین ستون اعلامیه‌ای کوچک چسبانده شده، با عکسی سیاه و سفید از پیرمردی خمیده، زیر عکس تنها یک خط نوشته و نواری سیاه بالای کاغذ از دور داد می‌زند خبر خوشی نخواهد بود.

جلوتر می‌روم ، از همین‌جا هم انگار می‌دانم پیرمرد کیست، حالا دیگر می‌شود نوشته‌ی زیر عکس را خواند: "مرجع عالیقدر شیعیان جهان آیت‌الله العظمی حسینعلی منتظری به ملوکت اعلی پیوست"، همین، انگار خشک میشوم، منتظرم یک نفر بیاید بگوید که این هم ترفند حقیرانه‌ی دیگری از طرف کودتاچیان است، اما چیزی ته دلم می‌داند که این یکی نیست.

ساعت تقریبا نزدیک به یک است، خبر به سرعت توی دانشگاه پیچیده، محوطه به طرز غیر عادی شلوغ است. بیشتر کلاس‌ها تعطیل است، صدای الله‌اکبر و لااله‌الا‌الله بچه‌ها از محوطه جلوی سردر بلند می‌شود، جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می‌شود، صدا اوج می‌گیرد. شکوه ادای احترامی خود جوش به بزرگ مردی که آزاد زیست و آزاده مرد.

35

شرحی از اولین روز کاری، دوره دوم، اواخر خزان سنه یک هزار و سیصد هشتاد و هشت خورشیدی:

اول/ شرکت نسبتا بزرگی است ولی راستش اسمش را یادم نیست، از این اسم‌های مزخرف سه قسمتی بود دیگر، فقط اینقدر طولانی بود که اگر برای یک ژاپنی بگویید احتمالا تصور می‌کند دارید برایش هایکو می‌سرایید. از پول درست حسابی و این صحبت‌ها هم که فکر کنم حالا حالاها خبری نیست.

دوم/ برای اینکه تعهد کاری خودم را از همین روز اول نشان بدهم، بلافاصله بعد از لاگین کردن به سیستم یک فایل موسیقی یازده مگابایتی را به عنوان تست دانلود کردم و با توجه به اینکه در چهل و یک ثانیه این اتفاق افتاد، حتما تصدیق می‌فرمایید که نبردن کول دیسک در روزهای آینده را می‌توان صداقتی در حد حماقت محض توصیف کرد.

سوم/ اگر هرچه زودتر جایی برای پارک ماشین پیدا نکنم و همین‌طور با تاکسی طی طریق کنم و مجبور باشم روزهای دیگر هم عرض اتوبان چمران را در تاریکی شب با پای پیاده طی کنم احتمالا همین روزها فک و فامیل حلوای مبسوطی نوش‌جان خواهند فرمود، حالا کاری نداریم که احتمالا زیر ماشین هم نروم آخر ماه تمام پولم برای کرایه تاکسی رفته.

چهارم/ پنجره‌های شرکت از هر جهت ایده‌آل هستند، نمای صدو هشتاد درجه از پیاده‌روهای گیشا و اجرای زنده‌ی شوی لباس زمستانی دخترکان پالتو پوش با آن بوت‌های براق و واکس خورده‌شان که جلوی ویترین‌های پر زرق و برق بوتیک‌های آن طرف مدام بالا و پایین می‌روند، واقعا جهاد اکبر است که آدم بتواند سرش را بیندازد پایین و به یک مانیتور فسقلی نگاه کند.

پنجم/ در باب نظافت مثال زدنی آبدارخانه هم همین قدر بگویم که احتمالا انواع و اقسام باکتری‌ها و انگل‌ها همین‌طور که شیر سماور را باز کرده‌اید در طول مسیر آب به لیوان آزادانه مشغول زاد و ولد هستند، در نتیجه ترجیح می‌دهم کلن دهان خود را بسته نگه دارم و لب به چیزی نزنم، از گرسنگی و تشنگی بمیرم بهتر از مبتلا شدن به ویروس‌ها‌ی خوفی مثل کچلی آقایان و اِبولا و مالاریا و این جور چیزهاست.

34

آخرین مغازه جای قدیمی و تنگی بود. روی کاغذ پوستی سردر طلایی آن نوشته شده بود: اولیواندرز، سازنده بهترین چوبدستی‌های سحرآمیز. تاسیس: سال 382 قبل از میلاد مسیح. در داخل ویترین گردو خاک گرفته مغازه یک چوب دستی بر روی کوسن کهنه‌ای به چشم می‌خورد.

همین که وارد مغازه شدند از انتهای مغازه صدای زنگی به گوش رسید. جای بسیار کوچکی بود غیر از یک صندلی پایه بلند فکسنی هیچ چیز دیگری در آن نبود. هاگرید روی صندلی نشست و منتظر ماند. هری احساس عجیبی داشت درست مثل این بود که درون یک کتابخانه‌ی مرتب و منظم قدم گذاشته باشد. هزاران سوال جدید ذهن هری را مشغول کرده بود ولی جلوی خود را گرفت و چیزی نپرسید.

چشمش به هزاران جعبه باریک . بلند افتاد که بر روی هم چیده شده بودند و تا سقف مغازه می‌رسیدند. پشت گردنش می‌خارید. شاید برای گرد و غبار و سکوت داخل مغازه بود که رمز و رازی نهفته در خود داشت.

هری پاتر و سنگ جادو، جی کی رولینگ، سعید کبریایی

33

ناطور دشت
Catcher in the Rye
نوشته جی. دی. سلینجر (Salinger, J. D)
ترجمه احمد کریمی
انتشارات ققنوس، چاپ هفتم 1388
326 صفحه
ISBN 964-311-254-3

32

اولین پاراگراف را می‌خوانم، برای چندمین بار در طی ده دقیقه‌ی گذشته، بدون آنکه حتی یک کلمه‌اش را هم فهمیده باشم. به آخرین باری که دیده بودمش فکر می‌کنم. به یک سال گذشته که در تمام این مدت تظاهر کرده‌ام که هرگز مهم نبوده. و این توجیه احمقانه که هر کس آزاد است راهش را خودش انتخاب کند.

مسخره است که هنوز هم هر از گاهی به بهانه‌ای ساده و یا حتی بی هیچ دلیلی فکرم را مشغول می‌کند و بعد این حس پوسیده‌ی چنبره زده توی دلم دوباره سر بلند می‌کند به نیش زدن و بهم می‌ریزم، که البته این آخری –بهم ریختن من- عادت همیشگی‌اش بوده و تنها چیزی است که با بود و نبودش تغییری در آن ایجاد نشده.

31

دلیل آن دعواها، خشونت‌ها، تاریک‌اندیشی‌ها همین است. نیروهای تاریکی درحال احتضارند و در این لحظه است که به آخرین مفرشان چنگ می‌زنند. قوی‌تر به نظر می‌رسند، مثل حیوانات پیش از مرگ؛ اما بعد از این، دیگر نمی‌توانند از جا بلند شوند، از پا می‌افتند.

ساحره پورتوبلو، پائولو کوئلیو، ترجمه آرش حجازی

30

این که شاهکاری مثل داستان‌های نامنتظره اینهمه مدت روی میز خاک بخورد و آن نوار صورتی رنگ بیرون زده از لای صفحاتش و آن گرد و خاک نشسته روی جلدش نشان بدهد که خواننده ابله در خواندش کوچکترین پیشرفتی نداشته، بدون شک یک بی‌شرمی آشکار تلقی می‌شود حتی با وجود آوردن بهانه‌هایی مثل نادانی استادهای پیر و خرفت که چپ و راست پروژه و امتحان بار آدم می‌کنند.

کتاب را نباید اینطوری خواند منقطع و با حواس پرتی، نه وقتی آخر یک روز شلوغ و درهم و برهم می‌خواهی به زور یک ساعت خالی برایش پیدا کنی، باید مزه‌مزه‌اش کنی، درش غرق شوی، وقتی سر بلند کنی که عقربه‌های ساعت بارها و بارها چرخیده‌اند و از کار و زندگی افتاده‌ای و آخر سر هم به نویسنده‌اش لعن و نفرین بفرستی. بی‌تردید اینطور خواندنی در شان داستان‌های نامنتظره است.

29

Pony Tail Tumbnail Pony Tail Tumbnail
Pony Tail Tumbnail Pony Tail Tumbnail
Pony Tail / Flickr

28

در آستانه‌ی پاییز بود. آن شب به همراه دیگر درباریان به زیر ستارگان آمدیم و در میان استحکامات قلعه به تحریر فلوت مانند صدای جانور گوش سپردیم، همچنان که در میان تاریکی دوردست درختان حرکت می‌کرد و گاه صدایش را به گامی بالاتر و گاه گامی پایین‌تر می‌آورد، صدایش جام‌های بلوری را به لرزه در می‌آورد. بانوان قصر با موهای مجعد و رنگ شده، در گوشه‌ای زیر نور شمع ورق‌بازی می‌کردند. مردان در گوشه‌ای دیگر تکیه زده بودند و چپق می‌کشیدند و بحث می‌کردند که اگر وظیفه به آنها محول شود، چگونه هیولا را از پا در‌می‌آورند.

جشن کتاب، شماره‌ 4، طلسم مانتیکور، جفری فورد (Jeffrey Ford)

27

Title: Wind Of Change
Album: Crazy World (1990)
Artist: Scorpions | Gener: Rock | Length: 05:13
Download (7.19 MB)

26

در سکوت و تنهایی در اتاقم نشسته‌ام و به صفحه‌ی مانیتور خیره شده‌ام. کاری هم برای انجام دادن ندارم. یعنی کار که زیاد است اما دل ودماغ می‌خواهد که فعلا ندارم. تنها چیزی که این سکوت را می‌شکند گاه‌گاهی عبور ماشینی از زیر پنجره است و قارقار کلاغی که روی تیر چراغ برق نشسته.

از این سکوت و تنهایی خسته‌ام. یک لیوان بزرگ چایی می‌ریزم، کمی شیرینش می‌کنم و نصفه لیمو ترشی را هم در آن می‌چکانم. بخار خوش عطرش را بو می‌کشم و در سکوت بی‌پایان اتاق تنهائیم خالی می‌شوم از هر فکری و خیالی، اما نمی‌دانم با این دلتنگی چه باید بکنم.

25

برخی دوست دارند خیال کنند کارکاروس جادوگری ریشو بود و سختگیر، یا ریشو و دست و پا چلفتی و مهربان، یا ریشو و خبیث بود و بدخواهی‌اش بی‌دلیل. کارکاروس هیچ‌کدامِ اینها نبود. صورتش صاف و پهن بود، و هرچند چشم‌های آبی‌اش کمی کوچک بود، اما صاف و صادق هم بود. موهایش زیر هر نوری، قرمز درخشان بود، هرچند خورشید همیشه پشت سرش قرار می‌گرفت. وقتی حرف می‌زد، طنین عمیقی در صدایش می‌پیچید، مثل خواندن یک خزوک غول‌پیکر. هیچ‌کس در بارنز نبود که از کارکاروس نترسد.

جشن کتاب، شماره 5، رقص بارنز، پیتر س. بیگل (Peter Soyer Beagle)